متن زیر برگردانی است از داستان های ذن که به دستان هنرمند دوست عزیزم آقای ماکانی انجام گرفته است . امید است که با خواندن این سری از داستان ها با روح آیین ذن آشنا شده و ذهن نا آرام خویش را به ژرفای پایای این آیین بسپاریم   

CupOfTea

یک فنجان چاي

نان‌اين، استاد ژاپني ذن در دوره‌ي مِيجي (1912- 1868)، يك استاد دانشگاه را، كه آمده بود درباره‌ي ذن پرس‌وجو كند، به حضور پذيرفت.

نان‌اين با چاي از او پذيرايي كرد. او فنجان مهمان را لبريز كرد، و همچنان به ريختن چاي در آن ادامه داد.

استاد دانشگاه سرريز شدن چاي را تماشا مي‌كرد تا اينكه ديگر نتوانست خويشتن‌داري كند. «فنجان كاملاً پر شده است. بيش از اين جا نمي‌گيرد!»

نان‌اين گفت: «تو نيز، چون اين فنجان، لبريز از عقايد و افكار خودي. چگونه ذن را نشانت دهم پيش از آنكه فنجانت را خالي نكرده‌اي؟»

===============

tn_DiamondKanji_Zen

يافتن الماس در جاده‌ي پوشيده از گِل

گودو آموزگارِ امپراتور زمان خود بود. با وجود اين، او عادت داشت همچون سائلي دوره‌گرد تنهايي سفر كند. يك‌بار او، در راه اِدو، مركز فرهنگي و سياسي شوگانِيت، به روستايي كوچك به نام تاكِناكا نزديك شد. عصرهنگام بود و باراني شديد مي‌باريد. گودو سرتاپا خيس شده بود. صندل‌هاي كاهي‌اش پاره شده بود. او در خانه‌ي كشاورزي نزديك روستا، كنار پنجره‌اي، چهار يا پنج جفت صندل ديد، و تصميم گرفت چند جفت صندل خشك بخرد.

زني كه صندل‌ها را به او داد، وقتي ديد او تا اين اندازه خيس شده است، او را به درون دعوت كرد تا شب را در خانه‌اش بماند. گودو تشكر كرد، و دعوتش را پذيرفت. او وارد شد و سوترايي را مقابل عبادتگاه خانوادگي خواند. سپس، زن او را به مادرش و به بچه‌هايش معرفي كرد. گودو كه ديد تمام خانواده ناراحتند، مشكل را جويا شد.

زن خانه‌دار به او گفت: «شوهرم مردي قمارباز و ميخواره است. وقتي تصادفي مي‌بَرَد، ميخوارگي و فحاشي مي‌كند. وقتي مي‌بازد از ديگران پول قرض مي‌كند. گاهي‌وقت‌ها هم كه خيلي مست است اصلاً به خانه نمي‌آيد. چه كنم؟»

گودو گفت: «كمكش مي‌كنم. اين مقداري پول است. كوزه‌اي شراب عالي و مقداري خوراكي خوب برايم تهيه كن. بعد مي‌تواني بخوابي. من مقابل عبادتگاه خانوادگي مراقبه مي‌كنم.»

حدود نيمه‌شب، وقتي مرد خانه، كاملاً مست، به خانه بازگشت، نعره كشيد: «آهاي زن، من خانه‌ام. چيزي براي خوردن داري؟»

گودو گفت: «من برايت چيزي دارم. بر حسب اتفاق، باران مرا گرفت و همسرت با مهرباني از من خواست امشب را اينجا بمانم. در عوض، من مقداري شراب و ماهي خريده‌ام، كه تو هم مي‌تواني آنها را بخوري.»

مرد خوشحال شد. او شراب را يكباره نوشيد و روي زمين افتاد. گودو كنارش به مراقبه نشست.

صبح روز بعد، وقتي شوهر از خواب بيدار شد، ماجراي شب پيش را فراموش كرده بود. او از گودو، كه هنوز مراقبه مي‌كرد، پرسيد: «تو كي هستي؟ اهل كجايي؟»

استاد ذن پاسخ داد: «من گودو، اهل كيوتو، هستم و دارم به اِدو مي‌روم.»

مرد كلي خجالت كشيد، و از آموزگارِ امپراتور حسابي عذرخواهي كرد.

گودو لبخندي زد، و توضيح داد: « در اين زندگي هر چيزي فاني است. زندگي خيلي كوتاه است. اگر به قمار و ميخوارگي ادامه بدهي، ديگر وقتي براي انجام ساير كارها نداري، و خانواده‌ات را هم به دردسر مي‌اندازي.»

شوهر، كه گويي يكباره از خواب بيدار شد، گفت: «حق با شماست. چگونه لطف‌تان را براي آموزش اين درس شگفت‌انگيز جبران كنم! بگذاريد بدرقه‌تان كنم و وسايل‌تان را تا جايي بياورم.»

گودو خواسته‌اش را پذيرفت و گفت: «اگر چنين مايلي، باشد.»

آنان هر دو راهي شدند. پس از آنكه سه مايل از خانه دور شدند، گودو به او گفت بازگردد. مرد از گودو خواهش كرد: «فقط پنج مايل ديگر همراهتان مي‌آيم.» و آنان به راه‌شان ادامه دادند.

گودو بار ديگر پيشنهاد كرد: «اينك تو مي‌تواني بازگردي.»

مرد پاسخ داد: «ده مايل ديگر همراهتان مي‌آيم.»

وقتي ده مايل طي شد، گودو گفت: «اكنون بازگرد.»

مرد گفت: «من مي‌خواهم باقي زندگي‌ام را دنبال شما راه بيفتم.»

آموزگاران جديد ذن در ژاپن از سلسله‌ي استادي بنامند كه جانشين گودو بود. نامش مونان است: مردي كه هرگز بازنگشت.

=============

monk-jail

واقعاً ؟ راست مي‌گوييد؟

استاد ذن، هاكويين، را همسايگانش مي‌ستودند چرا كه زندگي‌اي پاك را سپري مي‌كرد.

دختر ژاپني زيبايي با والدينش، كه مغازه‌ي غذافروشي داشتند، نزديك استاد زندگي مي‌كرد. والدين دختر، ناگهان، بي هيچ هشداري، پي بردند او فرزندي دارد.

اين موضوع آنان را بسيار خشمگين كرد. دختر نام مرد را فاش نكرد. اما پس از فشارهاي زياد، سرانجام، نام هاكويين را به زبان آورد.

آنان با خشم بسيار به سراغ استاد رفتند. تمام آنچه استاد به زبان آورد، اين بود كه: «واقعا؟ راست مي‌گوييد؟»

پس از آنكه كودك به دنيا آمد، او را نزد هاكويين بردند. تا آن زمان، او آوازه‌اش را از دست داده بود، هرچند او را نمي‌آزُرد. او به خوبي از كودك مراقبت كرد. او از همسايگان شير مي‌گرفت و هر آنچه اين كودك نياز داشت، تهيه مي‌كرد.

يكسال گذشت، و دختري كه مادر شده بود ديگر نتوانست تحمل كند. او واقعيت را به والدينش گفت_ كه پدر واقعي كودك مردي جوان است كه در مغازه‌ي ماهي‌فروشي كار مي‌كرد.

پدر و مادر دختر بي‌درنگ نزد هاكويين رفتند تا از او طلب بخشش، و حسابي عذرخواهي كنند، و دوباره بچه را پس بگيرند.

هاكويين با كمال ميل پذيرفت، و گفت: «واقعاً؟ راست مي‌گوييد؟» اين تنها چيزي بود كه او هنگام سپردن كودك به آنان به زبان آورد.

=============

zenrockgarden

اطاعت

در جلسه‌هاي صحبت استاد بَنكِي، نه تنها شاگردان ذن كه كساني از هر مرتبه‌ و فرقه حضور مي‌يافتند. او نه سوتراها را نقل مي‌كرد نه اجازه مي‌داد تزهاي تحصيلي مطرح شوند. در عوض، سخنانش مستقيم از قلبش برمي‌خاست و در قلب مستمعان جاي مي‌گرفت.

خيل عظيم مستمعان بر كاهني از فرقه‌ي نيچيرِن خشم گرفتند زيرا مريدانش او را ترك كرده بودند تا از ذن مطلع شوند.

كاهن خودبين نيچيرِن، وارد معبد شد، تصميم گرفت با بَنكِي به بحث بنشيند.

او فرياد زد: «آهاي، استاد ذن! يك لحظه صبر كن. كساني كه به تو احترام مي‌گذارند از آنچه مي‌گويي اطاعت مي‌كنند، اما مردي چون من برايت احترامي قائل نمي‌شود. مي‌تواني مرا به اطاعت از خود واداري؟»

بَنكِي گفت: «بيا اين بالا پهلوي من تا نشانت دهم چگونه اين كار را مي‌كنم.»

كاهن مغرورانه راهش را به زور از ميان جمعيت باز كرد تا به آموزگار برسد.

بَنكِي لبخندي زد و گفت: «بيا سمت چپم بايست.»

كاهن اطاعت كرد.

بَنكِي ادامه داد: «نه، اگر سمت راستم بايستي، بهتر مي‌توانيم صحبت كنيم. اين طرف بايست.»

كاهن مغرورانه به سمت راست رفت.

يَنكِي گفت: «مي‌بيني، داري از من اطاعت مي‌كني، و من فكر مي‌كنم تو آدمي بسيار مهرباني. اكنون، بنشين و گوش بسپار.»

=============

20090402-monk

اگر عشق مي‌ورزي، آشكارا بورز

بيست راهب و يك راهبه، به نام اِشون، نزد يك استاد مسلّم ذن تمرين مراقبه مي‌كردند.

اِشون اگر چه سرش را تراشيده بود و لباسي ساده به تن داشت، بسيار زيبا بود. چند تن از راهبان به او پنهاني عشق مي‌ورزيدند. يكي از آنان نامه‌اي عاشقانه برايش نوشت، و تقاضا كرد در محلي خلوت او را ببيند.

اِشون پاسخي نداد. روز بعد، استاد براي گروه سخنراني كرد، و وقتي سخنراني خاتمه يافت، اِشون از جايش برخاست. او كسي را كه برايش نامه نوشته بود، خطاب قرار داد و گفت: «اگر واقعاً مرا خيلي دوست داري، هم‌اينك بيا و مرا در آغوش بگير.»

Advertisements